انگشتانم بر تن لیوان میلغزند
داغ است و دستهای سردم همچنان سرد
جادوی خیال با جرعه ای چای
گوشه لبانم را کمی کج میکند
و چشمانم را گم در تلولوی احساسهای دخترکی که گاه یادش میرود دیگر 15 ساله نیست
سالها رفته در اضطراب و رابطه های پیچ در پیچ
در آغوش مردانگی تازه بالغ و گم کردن زنانگی
و رنگ موها عوض شده , چین های کوچک زیر چشمها و تن صدایی که دیگر دخترانه نیست
انگشتهایش بر تن لیوان میلغزند
دلش یا تو بگو روحش اصلا و یا تو خط بزن که چشمایش قشنگ تر است
فرق نمیکند به هر حال در انتظار دستی است بر شانه و لبانی که زمزمه کنند بیا برخیزیم
لیوان را روی میز میگذارم با گذشته هایش سرگرم شود و برمیخیزم در آیینه بنگرم
پی نوشت:برای تامیلا مهتاب فرانک و دوستان دیگر دخترم.برای تمام دختران سرزمینم.برای تمام دختران دنیا
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 11:13  توسط بت همیشه عاشق
|

