تبليغاتX
باغ مخفی

باغ مخفی

بارانی باید تا سرود دلتنگی پاک شود آی باران........

زمستان سرد و تلخی هست امسال.مردم از نبود گاز و جدیدا برق در رنجند و آقای احمدی نزاد تنها کارش سفر به چند استان برای دلداریست!!!!!!! اما آیا او واقعا دلش میخواهد کسی را دلداری دهد؟46 روز است که 30 نفر از دانشجویان در بندند و خانواده های آنها نگران و پریشان. اما نومید نباید بود که مثل آنکه سردی زمستان هم بالاخره میگذرد. برای نسیم سلطان بیگی. امیر مهرزاد و محسن غمین و حدود هشت نفر دیگر قرار وثیقه تعیین شده و
امید است به زودی بچه ها آزاد شوند البته نا گفته نماند که چند نفر دیگر از دانشجویان را گرفته اند .تا اوین جای خالی هیچ وقت نداشته باشد.



قرارست ده بهمن وبلاگهای بسیاری حمایت خود از دانشجویان را نشان دهند به وبلاگ ده بهمن که لینک آن را در پیوندها قرار داده ام سر زده و حمایت خود را اعلام کنید


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 12:27  توسط دارکوب   | 


علی کلایی را آزاد کنید



ر
وزبهان امیری را آزاد کنید

ه
واری را آزادکن بس ناجوانمردانه سرد است و من فقط فکر میکنم که دوستانمان این هوای سرد را در زندان چگونه میگذراننند.
ایا نسیم لباس گرمی را که مادرش فرستاده دریافت کرده؟ یا ناجوانمردانه تر از انند که بخواهند کمی انسان باشند؟علی کلایی که تاکنون یک تماس نیز با مادرش نداشته چه میکند؟او که لباس گرم ندارد؟؟آیا مسوولین زندان
میخواهند بوسیله سرما هم دوستان را شکنجه دهند؟میگویند کیوان امیری به سرما حساس است و سرما برایش خوب نیست.دختران دیگر چه؟چرا که بدن دختران به سرما حساس تر و کم مقاومت تر است؟ ایلناز چمشیدی و انوشه آزادفر..اینهایی که نمیشناسمشان اما از ته دل آروزی آزادیشان با من است38 روز است که بچه ها دربندند.
وحتی اجازه ملاقات هم به خانواده ها نمیدهند. با آنکه برگه ملاقات داشتند. سعید حبیبی و علی کلایی تا کنون هیچ تماسی با خانواده شان نداشته اند. ومیدانم که مادر علی کلایی به شدت نگران است.و معلوم نیست این 38 روز را چگونه سپری کرده است. امیر مهرزاد دانش اموز پیش دانشگاهی است.حالا مدتهاست که مدرسه نرفته است.او هم تنها یک بار با خانواده اش تماس داشته است.چرا38 روز است که بچه ها را نگه داشته اند؟ به کدامین جرم؟دیگر هیچ نمیتوانم بگویم. فقط شعریست از خودم که آنرا اول از همه به نسیم تقدیم میکنم و البته بقیه دانشجویان دربند
.


محکوم به آتشی اگر زاندارک گونه باشی
محکوم به صلیب اگر مسیح گونه ای
و محکوم به اعدام اگر نگاهی دیگر گونه داشته باشی
محکوم به سکوت
اگر قناری باشی که آوایش هماهنگ نباشد
یا کلاغی که پرهای سیاهش را در میانه راه بر جای میگذارد
آه ای محکومین همیشه ای متهمان راستی را
ماهتاب همه شب از میان میله آهنی های زنگ آلوده چه نقشی دارد
رسالتتان چه بود؟ رسالتتان چه بود؟که انگشتها به سویتان اشاره گشت
انگشت اتهام و دهانی که خشم گنانه بانگ بر می آورد
"این یک شورشیست"
رسالتت چیست ای شورشی رسالتت چیست؟
مندهان بسته ام و چشم فروبسته
میشنوم اگر به زبان من سخن گویی؟
رسالت من دیگر نمیدانم جچیست؟
شاید رسالت باران نبود
که بشویاند و برویاند و بشکوفاند
شاید به درستی رسالت پرنده هم نبود
که از سپید و سیاه همه روز نغمه ساز کند
اما رسالت شاخه درخت نبود
که ترکه شود بر دستان کودک بازیگوش
رسالت آتش نبود که بسوزاند هر خرقه را
گرچه سیاه وسپید
رسالت سکوت نبود
که هجایان نامعصوم را خنجر به گلو برد
و انگشت اتهام باز نشانه رفت
چه کسی گفت شورشی سخن گوید؟
آی ای شورشیان همیشه...ای متهمان...ای محکومین
خورشید را راستی چگونه طلوع میکند از فراز سیمهای خار دارررر؟؟؟؟؟؟؟/
به امید و آرزوی آزادیشان.......

 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 10:58  توسط دارکوب   | 

در کلاس زبان هستم و به غروب بارور شده از سرخی نگاه میکنم
همیشه از دیدن این غروب با آن رنگهای سرخ و نارنجی وحشی لذت
میبردم اما حالا به این فکر میکنم که نسیم سه هفته است نه این غروب
را دیده است نه طلوع را.این غروبها و طلوعها چه غمگینند.چه تلخند.
سر کلاس ارتباطات شفاهی به استاد میگویم نسیم را حذف نکنید
دربند است. استاد امیدوارست که نسیم تا آخر هفته آزاد شود.
امتحانات نزدیک است. ومن به این فکر میکنم که آیا امیدواری استاد
درست است؟دلم میخواهد به زودی ببینمت با روسری صورتی خوشرنگت
با لبخندت.کاش انصاف داشته باشند و آزادشان کنند............


آزادشان کنید.


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 11:46  توسط دارکوب   |