انگار افتاده ام وسط کویری خشک!انگار راه را گم کرده ام........
سرگردانم و پریشان از نوعی که دلت میخواهد فقط زمان بگذرد
عصبانیم و اخمو .........دلشوره دارم و همش به خودم میگویم کاش تمام شود و خودم هم نمیدانم چه تمام شود؟ من یا این روزها؟ هر دو شاید؟
دلم میخواهد گریه کنم فریاد بزنم یا......اما جای همه اینها ساعتها گوشه ای مینشینم و اخم میکنم و به هیچ چیز فکر نمیکنم
از خودم بدم می آید اما ...........راه را گم کرده ام
به کمک کسی نیاز دارم اما همه انگشت اتهام دارند
دلم یک خواب چند ماهه میخواهد
میترسم از فردا از نگاههای متهم کننده و از خانه مان.........انگار هیچ جا امنیت نیست
از دوستام هم فراری ام..میترسم متهمم کنند
من............................خسته................و........سرگردانم..................کمکم کنید
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 16:40  توسط دارکوب
|

