قاصدکی را به زور از هوا می دزدم
در گوشش می گویم
قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم میگریند
رهایش میکنم برود به هرجا که می خواست اما
نفهمیدم چرا دیگر همسفر باد نشد و در جوب آب افتاد
حالا عذاب وجدان تمام وجودم را گرفته
انگار برای انتظار کسی حصار ساخته ام.....
کسی چنته مخصوص دلگرفتگی ناشی از احساس های ناجور شبانه ای پس از باران نمیشناسد؟
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:44  توسط دارکوب
|
